تبليغاتX
صدای بلند
 
صدای بلند
 
 
اینجا صدایی بلند است ....
 
 

اولین بار او را با تو به من خندیدی اش شناختم ....

شعری از حمید مصدق....

حمید مصدق

تو را صدا کردم

تو عطر بودی و نور

تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال

درون دیده ی من ابر بود و باران بود

صدای سوت ترن

                    صوت سوکواران بود

 

زپشت پرده ی باران

                          تورا نمی دیدم

تو را ، که می رفتی

                          مرا نمی دیدی

مرا ، که می ماندم

                          میان ماندن و

                                           رفتن

حصار فاصله

       فرسنگ های سنگی بود

غروب غمزدگی

         سایه های دلتنگی

 

تو را صدا کردم

تو رفتی و گل و ریحان ترا صدا کردند

و برگ برگ درختان

                     تو را صدا کردند

صدای برگ درختان

                     صدای گل ها را

سرشگ دیده  ی من

                     ناله ی تمنا را ،

نه دیدی و نه شنیدی

                      ـ ترن تورا می برد

                       ـ ترن تو را به تب و تاب تا کجا می برد ؟

و من

حصار فاصله فرسنگ های آهن را

غروب غم زده در لحظه های رفتن را

                                                نظاره می کردم .

 

حمید مصدق که بود؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:20  توسط سودابه ی جسور  | 
 

می خواستم بنویسم برای کسی ... اما نمی نویسم !

باز هم از فروغ ....فتح باغ

 

فروغ

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدای اش هم چون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

همه می ترسند

اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

و نترسیدیم.

 

سخن از پیوند سست دو نام

 و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوش بخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

 

 و صمیمیت تن هامان ، در طراری

 و درخشیدن عریانی مان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره یی آوازیست

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خون سرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

                                           که چه باید کرد؟

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سی مرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گم نام

و بقا را در یک لحظه ی نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

بر فراز شب ها ساخته اند

 

به چمن زار بیا

به چمن زار بزرگ

و صدای ام کن

از پشت نفس های گل ابریشم

هم چنان آهو که جفت اش را

 

پرده ها از بغض پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین می نگرند ...

 

 

 

 

و این جا  صدای فروغ...

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:0  توسط سودابه ی جسور  | 
 

خاک خونین

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 15:11  توسط سودابه ی جسور  | 
 

عجيب است ...

اصلا نمي دانم چه مي گويد ...

ولي آرامش اي در صداي اش است ...

گوش اش كن !...

 

">

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:42  توسط سودابه ی جسور  | 
 

به بهانه ی کسی ...

کسی که مرا با شاملو اشنا کرد ....

احمد شاملو

 

در تاريکي چشمان ات را جُستم

در تاريکي چشم‌هاي ات را يافتم

و شب ام پُرستاره شد.

 

*

تو را صدا کردم

در تاريک‌ترينِ شب‌ها دل ام صداي ات کرد

و تو با طنينِ صداي ام به سويِ من آمدي.

با دست‌هاي ات برايِ دست‌هاي ام آواز خواندي

برايِ چشم‌هاي ام با چشم‌هاي ات

برايِ لب‌هاي ام  با لب‌هاي ات

با تن ات برايِ تن ام آواز خواندي.

من با چشم‌ها و لب‌هاي ات

                                     انس گرفتم

با تن ات انس گرفتم،

چيزي در من فروکش کرد

چيزي در من شکفت

من دوباره در گهواره‌ي کودکيِ خويش به خواب رفتم

و لب‌خندِ آن زماني‌ام را

                                  بازيافتم

 

در من شک لانه کرده بود.

دست‌هايِ تو چون چشمه‌ئي به سويِ من جاري شد

و من تازه شدم من يقين کردم

يقين را چون عروسکي در آغوش گرفتم

و در گهواره‌ي سال‌هايِ نخستين به خواب رفتم;

در دامان ات که گهواره‌ي روياهاي ام بود.

و لب‌خندِ آن زماني، به لب هاي ام برگشت .

با تن ات برايِ تن ام لالا گفتي.

چشم‌هايِ تو با من بود

و من چشم‌هاي ام را بستم

چرا که دست‌هايِ تو اطمينان‌بخش بود

*

بدي، تاريکي‌ست

شب‌ها جنايت‌کارند

اي دلاويزِ من اي يقين! من با بدي قهرم

و تو را به‌سانِ روزي بزرگ آواز مي‌خوانم.

*

صداي ات مي‌زنم گوش بده قلب‌ام صداي ات مي‌زند

شب گِرداگِردَم حصار کشيده است

و من به تو نگاه مي‌کنم،

از پنجره‌هايِ دل ام به ستاره‌هاي ات نگاه مي‌کنم

چرا که هر ستاره آفتابي‌ست

من آفتاب را باور دارم

من دريا را باور دارم

و چشم‌هايِ تو سرچشمه‌ي درياهاست

انسان سرچشمه‌ي درياهاست.

 

نمی دانم چرا زودتر از این ها 

شاملو خوان نشده بودم  ....

احمد شاملو

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:20  توسط سودابه ی جسور  | 
 

كتاب

 

 

كتاب وقتي باز است ذهني ست كه حرف مي زند ....

وقتي بسته است دوستي ست به انتظار

وقتي فراموش مي شود جاني ست كه مي بخشايد

وقتي نابود مي شود ، دلي ست كه مي گريد ...

 

اين ها را تاگور گفته است ...

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:27  توسط سودابه ی جسور  | 
 

چه زود یک سال شد

در چنین روزی بود

که صدای بلند ام بلند شد.....

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:39  توسط سودابه ی جسور 
 

سكوت ات را دوست دارم

چنان كه گويي تو اين جا نيستي،

چنان كه گويي چشمان ات پريده اند و رفته اند

چنان كه گويي بوسه اي دهان ات را بسته است ....

سكوت ات را دوست دارم ....

 

اين را روزي پابلو نرودا نوشته است ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:20  توسط سودابه ی جسور  | 
 

امروز ... روز بزرگ داشت سعدي است ...

 

ندانم از من خسته جگر چه مي خواهي؟

دلم بغمزه ربودي ،دگر چه مي خواهي ؟

 

اگر تو بر دل آشفتگان ببخشايي

ز روزگار من آشفته تر چه مي خواهي؟

 

به هرزه عمر من اندر سر هواي تو شد

جفا ز حد گذشت اي پسر چه مي خواهي؟

 

ز ديده و سر من آنچه اختيار تو است

بديده هر چه تو گويي بسر چه مي خواهي؟

 

شنيده ام كه ترا التماس شعر رهيست

تو كان شهد و نباتي شكر چه مي خواهي؟

 

به عمري از رخ خوب تو برده ام نظري

كنون غرامت آن يك نظر چه مي خواهي؟

 

دريغ نيست ز تو هر چه هست سعدي را

وي آن كند كه تو گويي دگر چه مي خواهي؟

 

***

 

آن را كه غمي چون غم من نيست چه داند

كز شوق توام ديده چه شب مي گذراند

 

وقتست اگر از پاي درآيم كه همه عمر

باري نكشيدم كه به هجران تو ماند

 

سوز دل يعقوب ستمديده ز من پرس

كاندوه دل سوختگان سوخته داند

 

ديوانه گرش پند دهي كار نبندد

ور بند نهي سلسله در هم گسلاند

 

ما بي تو بدل بر نزديم آب صبوري

در آتش سوزنده صبوري كه تواند؟

 

هر گه كه بسوزد جگرم ديده بگريد

وين گريه نه آبي ست كه آتش بنشاند

 

سلطان خيالت شبي آرام نگيرد

تا بر سر صبر من مسكين ندواند

 

شيرين ننمايد بدهانش شكر وصل

آن را ك فلك زهر جدايي نچشاند

 

گر بار دگر دامن كامي به كف آرم

تا زنده ام از چنگ منش كس نرهاند

 

ترسم كه نمانم من ازين رنج دريغا

كاندر دل من حسرت روي تو بماند

 

فرياد كه گر جور فراق تو نويسم

فرياد برآيد ز دل هر كه بخواند

 

شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت

پيداست كه قاصد چه به سمع تو رساند؟

 

زنهار كه خون مي چكد از گفته ي سعدي

هر ك اين همه نشتر بخورد خون بچكاند

 

 

***

 

ز دستم بر نمي خيزد كه يكدم بي تو بنشينم

بجز رويت نمي خواهم كه روي هيچ كس بينم

 

من اول روز دانستم كه با شيرين درافتادم

كه چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم

 

ترا من دوست مي دارم خلاف هر كه در عالم

اگر طعنه ست در عقلم اگر رخنه ست در دينم

 

وگر شمشير برگيري سپر پيشت بيندازم

كه بي شمشير، خود كشتي به ساعدهاي سيمينم

 

برآي اي صبح مشتاقان اگر نزديك روز آمد

كه بگرفت اي شب يلدا ملال از ماه و پروينم

 

ز اول هستي آوردم قفاي نيستي خوردم

كنون اميد بخشايش همي دارم كه مسكينم

 

دلي چون شمعل مي بايد كه بر جانم ببخشايد

كه جز روي كس نمي بينم كه مي سوزد ببالينم

 

تو همچون گل ز خنديدن لبت با هم نمي ايد

روا داري كه من بلبل چو بوتيمار بنشينم

 

رقيب انگشت مي خايد كه سعدي چشم بر هم نه

مترس اي باغبان از گل كه مي بينم نمي چينم.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:26  توسط سودابه ی جسور  | 
 

 

فرياد زد چكاوك :

ــ‌ نوروز مي رسد

تاك برهنه گفت :

گرجان به مژده ي تو فشانم روا بود

اما هنوز

سرماي بهمني ، نشكسته ست

وين برف ديرپاي

انگار تا ابد

بر فرق كاج پير خانه ، نشسته ست ؛

آن كاروان شادي و گل از كدام راه

در اين هواي سرد توان سوز مي رسد ؟

***

بيد كهن به رقص درآمد كه : غم مدار

تا من به ياد داردم ، نوروز دل فروز

نوروز جاوداني

نوروز مردمي

در وقت خود شكفته و پيروز مي رسد !

 

هر جاي اين جهان كه ز ايران نشانه اي ست

در پيشواز نوروز

از شور و شادماني

از پرچم و چراغ

از سبزه و بنفشه ، گل آذين و تابناك

جان پاك ، خانه پاك

دل پاك ، عشق پاك

چشمي به راه باشد مشتاق و بي قرار

كاين پنج روز زندگي آموز مي رسد.

 

***

ديروز را به خاطر بسپار و بازگرد

وآن را عزيز دار، كه امروز مي رسد.

 

اين شعر از فريدون مشيري ....

اگرچه اول تصميم گرفته بودم كه از دكتر شفيعي كدكني بنويسم ....

دلم نمي ايد سانسور كنم !!!!

 

 

 

در روزهاي آخر اسفند ،

كوچ بنفشه هاي مهاجر ،

زيباست .

 

در نيم روز روشن اسفند ،

وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد ،

در اطلس شميم بهاران

با خاك و ريشه

ــ ميهن سيارشان ــ

در جعبه هاي كوچك چوبي ،

در گوشه ي خيابان ، مي آورند :

جوي هزار زمزمه در من ،

مي جوشد :

اي كاش...

اي كاش آدمي وطنش را

مثل بنفشه ها

( در جعبه هاي خاك )

يك روز مي توانست ،

همراه خويشتن ببرد هر كجا كه خواست .

در روشناي باران،

در آفتاب پاك.

 

 

و باز هم از فريدون  چيزي خواهم نوشت :

نوروز، همه باغ و چمن غرق شكوفه ست
دل، هر نفس از بوى گل و لطف هوا مست
برخيز و برقص آى و بنه بر سر غم پاى
بنشين و بخوان شعر و بده جام و بزن دست

اى دوست درين روز دل افروز بهارى
دلتنگ درين خانه ى غمگين به چه كارى؟
صبح است، نخواهى نفسى تازه برآرى
با اهل جهان گفتنى از مهر چه دارى؟

خواهى كه همه روز بوَد بهر تو نوروز؟
خواهى كه شود روز تو و بخت تو پيروز؟
از چهره ى تابنده ى گل خنده بياموز
در چهره ى خود گلشنى از خنده برافروز!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 6:18  توسط سودابه ی جسور  | 
 

 

بيتوته‌ي کوتاهي‌ست جهان
در فاصله‌ي گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساري جبران‌ناپذيري‌ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزي بگوي

درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزي
کفري‌ست که جهان را مي‌آلايد.
چيزي بگوي
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزي بگوي

هر دريچه‌ي نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت ِ خويش
گريه ساز کني.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزي بگوي،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروي جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزي بگوي!

 

و اين شعر از  شاملو ...

 

و من چقدر اين را دوست دارم ...اين را كه كسي بارها برايم گفته است :

پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزي بگوي،
هر چه باشد...

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط سودابه ی جسور  | 
 

 

به بهانه ي كسي ..

كسي كه فروغ را مي پرستد ...

 

 

فروغ

 

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره ميبارد.

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه ميكارد

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهشها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتشها.

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست.

از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب به جاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است.

آه بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوب من

بوزد بر تن ترانه من.

آه بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رويا ها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها.

داني از زندگي چه ميخواهم؟

من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو بار ديگر تو.

آنچه در من نهفته درياييست

كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني

كاش ياراي گفتنم باشد.

بس كه لبريزم از تو مي خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج دريا ها

بس كه لبريزم از تو مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست
 ..

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 7:6  توسط سودابه ی جسور  | 
 

در هر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبيني هاي بي حاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف بار كه براي هر ملتي پيش مي آيد شما را به ياس و نااميدي بكشاند. در آرامش حاكم بر آزمايشگاه ها و كتابخانه هاي تان زندگي كنيد. نخست از خود بپرسيد :

" براي يادگيري و خودآموزي چه كرده ام ؟ "

 سپس همچنان كه پيش تر مي رويد ، بپرسيد :

" من براي كشورم چه كرده ام ؟ "

 و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي بخش و هيچان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته ايد. اما هر پاداشي كه زندگي به تلاش هاي مان بدهد يا ندهد ، هنگامي كه به پايان تلاش هايمان نزديك  مي شويم هر كداممان بايد حق آن را داشته باشيم كه با صداي بلند بگوييم :

 

" من آن چه در توان داشته ام ، انجام داده ام "

 

اين ها را روزي لوئي پاستور گفته و من امروز براي شما نوشتم ...

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:41  توسط سودابه ی جسور  | 
 

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 7:16  توسط سودابه ی جسور  | 
 

چه حقير است اين عشق ،

گر بماند به ميان من و تو ،

خود بميرد در خود،

گر ببندد در ِ خود ،

و بماند به ميان من و تو.

عشق در بسته ،

 ناسزايي ست به عشق همگان.

او كه سيبي را دوست مي دارد ،

به همه مهر مي ورزد.

كه همه از گوهر يكتايند.

 

من به خوبي مي دانم ،

كه وراي من و تو  ،

هستي هست ،

عشق ما مي ميرد ، مگر آزاد شود،

رفتنت رنج من است ،

رنج من عشق من است ،

پس رهايت خواهم كرد،

كه تو را آزاد دوست مي دارم.

 

******

مي خواهم هر طور دلم مي خواهد بخوانم ،

تو را دوست بدارم ،

از عشق بگويم ،

و زماني دراز شرمم مي آمد از خواسته ام.

گل همان گل است ،

نام ديگري ندارد،

سادگي ترس ندارد.

 

ترانه هايي بود از پائولو كوئليو  از كتاب چون رود جاري باش او ...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:10  توسط سودابه ی جسور  | 
 

 

 

 به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،

 

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...

 

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند

و ضربان قلبت را تندترمی کنند،

دوری کنی...

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی....

 

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن!

نگذار که به آرامی بمیری...

شادی را فراموش نکن!

 

اين ها را پابلو نرودا گفته ...

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:11  توسط سودابه ی جسور  | 
 

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت.

 

فروغ فرخزاد

*****

 

همه ي هستي من آيه ي تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد.

 

فروغ فرخزاد

*****

 

اي آرزوي تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه مي بندي؟
روزي رسد كه خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهوده مي خندي

 

فروغ فرخزاد

*****

 

در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم
مي جوشم از درون هر چند با هيچکس نمي جوشم


گيرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » مي دانند،
هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم


فردا به خون خورشيدم، عشق از غبار خواهم شست
امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار مي پوشم

 

حسين منزوي

*****

ببين تو هم صفر ي
وقتي براي خودت زندگي كني
وقتي بخواي فقط براي خودت باشي
تنها باشي
وقتي بخواي فقط با صفر ها باشي
عمر تو مثل يك خط منحني روي خودت دور ميزنه
مثل صفر
باز از آخر مي رسي به اول
بسته مي شي ، مثل دايره ، مثل صفر

 

علي شريعتي

*****

چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
چقدر هم تنها!
خيال مي‌كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستي.
دچار يعني
عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد

 

سهراب سپهري

*****

من
برمي‌خيزم!
چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.

 

احمد شاملو

*****

تا دست ِ تو را به دست آرم
از کدامين کوه مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامين صحرا
از کدامين دريا مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم.

 

احمد شاملو

*****

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم


دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم

 

محمد علي بهمني

*****

 

انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک !در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

 

مهدي اخوان ثالث

*****

معلم نيستم

تا عشق را نشانت دهم

ماهي به ياد گرفتن نياز ندارد

تا شنا كند

گنجشك تا بپرد

تنها

شنا كن

بپر.

عشق در كتاب نيست

عاشقان بزرگ خواندن بلد نبودند.

 

نزار قباني

*****

اي مهربان تر از من ،

با من

در دستهاي تو،

آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟

كز من دريغ كردي.

 

حميد مصدق

*****

كسي با سكوتش

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد.

كسي با نگاهش

مرا تا درندشت درياي خون برد.

مرا باز گردان